خسته ام دیگر ازین فریاد ها و چه ساده تن به باختن داد این لیلای پوچ و چه آسان سجده به رهایی آورد و شد پارسای بی قید و بند وچه راحت رفت. پشت به تمام دل نوشته ها و دل مرده گیها و چه مفت شد خاطره..... و چه سخته حسرت نداشتنش.... شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت در این صحرا که آبی نیست واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را و من ماندم نشان عشق و شیدایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد
خسته از بی مهری و بی دادها
خسته از دلبستگی و یاد ها
خسته از شیرین و از فرهاد ها
خسته ام از این همه دیوانگی
خسته از نادانی فرزانگی
خسته از این دشمنان خانگی
خسته ام ازین همه بیگانگی
خسته ام از گردش چرخِ فلک
خسته از تنهایی و شب های تک
خسته از ایمانم و تردید و شک
خسته از دیو و دَد و دوزو کلک
خسته ام دیگر ازین آوارها
خسته از سنگینی دیوارها
خسته از ظلم و بد و آزارها
خسته از بی یاری بیمارها
خسته ام از تابش مهر و قمر
خسته از نامردمی های بشر
خسته ام، خسته ام… ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و با این رنگ و زیبایی![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



